
تلقین:
آهسته قدم می زدم
در کوچه خاطرات ,در خیابان عمر
در افکار پریشان و درمانده ام
و او باز هم به من می گفت:
"بنگر, چه دنیا زیباست"
آری , دنیا یک دنیا زیباست!!!
حس این لبخند های تلخ
این چشمانی که شده تصویر غم
همگی از لذت دنیای پر زیباییست
روح پوسیده ی من در اسارت بیماریست
پس کجاست خاکی که شود نماد پاک
آدمی؟
یا پر کند جای خالی دلایلی که می نماید
بی دلیل!!!
و همواره خود خوبی خداست
نه بتی که ساخته اید از او یک قهرمان
پس بدی هم ابلیس
که اشتباه نفس ماست
و در گذر ثانیه ها
مرتکب احساسی با نام گناهست
پس کی آزاد می شویم به اوج؟!!!
یا چگونه می رسیم به اصل خود؟
شاید برسد دور ریختن عقاید تلقین شده
ما شدیم نقش طوطی وار زمان
و فقط در پی تکرار و تکرار و تکرار...
بد نیست گاهی گذری در خود زد
بد نیست کمی اندیشید!!!
آفرینش را رو در رو گذاشت
و با منطق گرایی پیش رفت
در رمز و راز کائنات...

نظرات شما عزیزان:
برچسبها: <-TagName->